لحظه ورود به کره خاکی جوجه سوخاری مامان و بابالحظه ورود به کره خاکی جوجه سوخاری مامان و بابا، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 15 روز سن داره

عشق بابا + عشق مامان = نی نی کپله

محرم 1394

زخم پا

سلام جوجوی شیطون امروز رفتیم مهد نی نی ها رو گریم کنیم شما تو مهد در حین بازی خوردی زمین پات اینجوری اوف شد بعد به من میگی مامان این خون منه ها یادگاری بگیر البته این اولین بار بود مربیتون برات چسب زخم زده بود منم عکسشو گرفتم قربون خون پاش بشه مامان  ...
5 اسفند 1395

امتحان زبان ترم پنج

نفسم سلام امروز امتحان تاینی داشتین شما هم خدا رو شکر موفق نوشتن چند تا عدد رو یاد گرفتی و تا ده به ترتیب انگلیسی میشمری البته تا بیست بلدی ولی بعضی وقتا تا پس و پیش میگی معمولا صبحا هم که از خواب پامیشی برام انگلیسی صبح بخیر میگی و صبحانه میخوای  امتحان دادین با دل شاد رفتین پارک و حسابی اتیش سوزوندین با سپهر و پارمیس و نادیا ...
5 اسفند 1395

روز عشق یا ولنتاین

سلام عشق ما خیلی دوست داریم بیشتر از هر چی ستاره و شکلات و ابنبات و پاستیل و هر چیز دیگه ای تو این دنیاست امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشی نفس و نورچشمیه خونه ما.   من و بابایی عاشقتیم تازه بعدم برا عمه بادکنکات رو بردی تو خیابون با بادکنکات شعر میخوندی و میرفتی     ...
26 بهمن 1395

اولین ساعت و شیطونی های جدید

سلام عشقم مامان جون برات ساعت گرفت از ذوقت همه جا باهات بود تازگیها شیطونیات هم به روز تر شده میری رو کمد میری پیشه اقا سگه میری رو اتو عمو هادی خلاصه کلا به روزی دیگه شیطون ماما ن نفس جیگر بوس بوس  ...
23 بهمن 1395

چهل و هشت ماهگی

سلام نفس مامان چهل و هشت ماهگی مبارک البته باید سی و هشت سالگی انقلاب رو هم تبریک بگم و شما به همین مناسبت کلی جشن رفتی و خوش گذروندی البته امروز برنامه عمو پورنگ شما رو نشون داد عشقم اینم عکسای یادگاری البته جایزه هم گرفتی یا ناقلا دوتا جشن رفتیم هر دوتا هم از طرف مهد شهر بانو کار گریم صورت بچه ها هم با من بود این هنر های من داره فوران میکنه  نمد دوزی هم که تو عاشقشی انشاالله برات بزرگتر شدی نشون میدم  و شما تو مهد یه دوست پیدا کردی که خیلی دوسش داری اسمش امیر علی اینا فقط یه یاد بود از عکساش بقیه رو سیدی برات گذاشتم   ...
22 بهمن 1395

چک اپ

سلام جیگر مامان عشقم امروز با عمه رفتیم چک اپ همه چیزت رو چک کردیم خدا رو شکر همه چی عالی بود بعدم رفتیم پارک نفس مامان با من الله کلنگ سوار شد ناهار رفتیم خونه عمه ولی شام الویه درست کردم برای نفسهای خودم اینم تصویر غذای فردای بابایی که گفتی بزارم برات عشقولیه ...
13 بهمن 1395